يكشنبه 23 خرداد 1400

بهترین خاطره

 

دختر جوان درحالیکه اشک و ناامیدی همه ی روزهایش را پرکرده بود و برای ماندن امانش را بریده ... از همه جا رانده، به مسجد جوادالئمه پناه آورده بود.

با راهنمایی یکی از دوستان به درمانگاه اباصالح (عج) آمد. شب بود و تاریکی زور شده بود، مثل زندگی دختر جوان،،،، درحالیکه هیچ هدفی نداشت مرگ را درگاه نجات خود میدید و میگفت بارها خودکشی کردم ولی نمرده ام انگار مرگ هم مرا نمیخواهد.

 ............

با کمک خداوند و یاری دوستان خدا، فضای امنی تعبیه شد و به قدر نیاز وسایل و امکانات لازم تهیه گردید.

بعد از چند ماه همراهی و حضور در کنار دوستان بنیاد فرهنگی منتظران.....مددجوی موردنظر ازدواج کرد و جهیزیه و امکاناتی در شان و درخور تهیه شد.

گاهی وقت ها معجزه چیزی فراتراز دل و جان است..

این روزها گذشت و میگذرد با عنایت خداوند ..

در حال حاضر  زوج جوان ما، منتظر یک نوزاد کودک دختر هستند .

ایمان داریم:

صدای خدا در ناله گرفتاران شنیده میشود.

قدم و یاری دوستان خدا میتواند بنده ای را از بند نجات دهد.

 

? این گوشه  ای از همراهی دوستان بود که روایت شد ?

 

از خداوند میخواهیم تمام کسانی که با لسان و قدم و قلم و اموال خود با خدا پیمان دوستی می بندند یاری کند.

 

بنیاد فرهنگی منتظران

وقتی دلمان خون میشود

دلنوشته آقای مرادی، مدیر درمانگاه خیریه منتظران اباصالح (عج) :

چندی پیش خانمی همراه با شوهرشون که به دلیل خونریزی شدید از ناحیه سر زخمی شده بودن، اومدن درمانگاه و شوهرشون که مسن هم بود، تو حمام از ناحیه سر بد جور دچار خونریزی شده بودن

دکتر رضایی هر کاری کردن، نتونستن خونش رو بند بیارن و جراحیش کنن. ما هم چون این خانواده جمعا ده هزار تومان هم همراه نداشتن و اصلا کسی هم همراهشون نبود ک بتونه دست پیرمرد رو بگیره و همراهیشون کنه، مونده بودیم که چیکار کنیم. چون باید هرچه سریعتر به بیمارستان منتقل میشدن. که بالاخره به لطف خدا تونستیم همراهیشون کنیم و هزینه هاشون رو پرداخت کنیم.

چند روز پیش هم دختری رو آورده بودن که چون برده بودنش یه بیمارستان و هزینه بخیه رو زیاد بهشون گفته بودن، مادر دختر نتونسته بود هزینه رو پرداخت کنه و دختر خانمشون تا چند روز سرش خونریزی داشت و بد جور هم عفونت کرده بود تا اینکه بالاخره توسط یه مرد غریبه به درمانگاه ما آورده شد و ما به سختی امّا به لطف خدا، تونستیم همونجا کارشون رو انجام بدیم.

همچین گزینه هایی که این مشکلات رو دارن و هیچ پشتوانه مالی هم ندارن، (و به ما مراجعه میکنن) خیلی زیاده، و ما بعضی وقتا واقعا میمونیم ک چیکار کنیم؛ چون اون خانواده اولی بعد تحقیقات ما که برای کمک به خانه شون هم رفتیم،‌ متوجه شدیم که حتّی خرج غذا خوردنشون هم توسط پسر ده سالشون داده میشه که از بچه های کاره.

بعضی وقتا میگم کاش هیچوقت به این درمانگاه نمیومدم و شاهد این صحنه ها نبودم ...

ولی حالا ک خدا این سعادت رو نصیب ما کرده که بتونیم به این انسانهای طرد شده از همه جا، تا حد ممکن کمک کنیم، تکلیفمون چیه

دیدن این صحنه ها خیلی سخته مخصوصا موقعی که آدم نتونه کاری براشون انجام بده...

چون واقعا آدم وقتی میدید که اون زن و شوهر مسن حتی کسی رو نداشتن که باهاشون به بیمارستان بره و اگه هم دیر میرفتن خونریزی شدید و شدیدتر میشد، دل آدم خون میشه..

خدارو شاهد میگیرم که از محدود جاهایی ک در اون کار خیر انجام میشه و عزت همه انسانها علیرغم نداشتن موارد مادی همیشه حفظ شده درمانگاه اباصالح ( عج) بوده (چون من این مدت به درمانگاههای خیریه و دولتی زیادی سر زدم، ولی در خیلی جاها متاسفانه شاهد بودم، وقتی مریض از شدت خونریزی گریه و ناله میکرد، میگفتن تا هزینه رو پرداخت نکنی، کاری برات انجام نمیدیم!) فقط ای کاش که بیشتر و با دست بازتر  میشد اونجا خدمتگزاری کرد.

یاری همه رو در بخش دارو و درمان، با تمام وجود میطلبیم.

 

 

امید را دوباره زنده کنیم

دلنوشته خانم نوایی،‌ بانوی هنرمند خیریه :

روزیکه قدم در راه اباصالح(عج) گذاشتم، نمیدانستم تا کجا پیش خواهم رفت

گاهی فکر میکنم چطور من در این مسیر قرار گرفتم و چه کسی مرا در این مسیر هدایت کرد. گاهی فکر میکنم چقدر دیر در این راه قرار گرفتم. کاش زودتر میتوانستم  راه خود را پیدا کنم..

در کنار دلسوزان بودن حس خوبی دارد، که تا بحال اینطور از نزدیک حس نکرده بودم. دردمند بودن سخت است و سخت تر از آن اینکه ببینی و نتوانی کاری بکنی..

کاش میتوانستیم تمام ناکامیها را پاک کنیم و تمام دلخوشی های دنیا را به کسانی که دیگر از همه چیز دست شسته اند برگردانیم و امید را دوباره زنده کنیم.

دعا میکنم در این ساعت هیچ کس دلش غمگین نباشه و لبخند مهمان همیشه لبهایتان باشد.

 

دوستان من در منتظران

            

دلنوشته یکی از دوستان در ماه مبارک :

من در منتظران دوستانی دارم که صادقانه سرپا بودند ...

روزه گرفتند و با همه توان و دارایی شون دست از آستین در اومده خدا شدند روی زمین ....

به تک تکشون غبطه میخورم ...حکایتشون مث اون داستان قدیمیه...

حکایت افرادیه که در دل شب و توی صحرا و ریگزار ریگهایی رو جمع می کنند ..

هرکس به اندازه توان خودش. و وقتی در روشنایی به ریگهایی که جمع کردن نگاه میکنند، می بینند که همه شون درّ وگُهر بوده ....

و جالب اینه که با اینکه دست خالی نموندن، ولی باز هم حسرت می خورن که چرا بیشتر تلاش نکردن!

حکایت دوستانِ با ارزش من در منتظران شبیه اون افراده ...

اونها بی شیله و بی غل و غش اند ... صادق و توانا هستند ...

اونها فقط به خوبی اعتقاد دارن و به خدای خوبی ها ...

اونها فقط به خاطر خود خدا اونجان که دل به دست بیارن و دل رو به دل پیوند بدن و دل از کم و زیاد دنیا کَندند ....

  • 1
  • 2